خاطرات سربازی یک دوست
دفترچه دانشگاه سراسری رو بعد از دو ماه پرس و جو و سوال و جواب از مامان و بابا و دختر اون همسایه و پسر این همکار بابایی پر کردم و دفترچه دانشگاه آزادم با یه مشورت با داداش بزرگه پر کردم و دفترچه خدمتم انداختم جزو روزنامه باطله ها تو دلم گفتم کی خدمت میره بیگاریه ، تو کابینت آشپزخونه.
وقتی نتایج کنکور اومد ، دیدم نخیر... مثه اینکه بی مایع فتیره اونایی که سوالارو خریدنو سهمیه داشتن از ما درس خون تر بودن. ؛ اونوقت بود که دوباره گذرم افتاد به آشپزخونه.
یواشیکی بدون اینکه مامانه وباباهه و داداش بزرگه بفهمن ، رفتم سراغ کابینت روزنامه های باطله و دفترچه خدمت.
درش اوردم و قایمش کردم زیر لباسم و پریدم تو اتاقمو شروع کردم دفترچه رو خوندن و فحش دادن و پر کردن و لعنت فرستادن.
بعدشم دفترچه رو پر کردم و فرستادم و شروع کردم همه جا چو انداختن که : "آره... دانشگاه سراسری قبول شدما ، ولی رشته ش گلابی بود ؛ بخاطر همین می خوام برم خدمت. آخه پزشکیم شد رشته؟؟؟ دانشگاه آزاد البته رشته دلخواهمو قبول شدم."
وقتیم که ازم می پرسیدن کمه :"چرا پس می خوای بری خدمت؟ برو آزاد..."
نمی ذاشتم حرفشون تموم بشه و می گفتم : "من؟؟؟ من برم دانشگاه آزاد؟ پسر بابا نمکی بره دانشگاه آزاد؟"
هر کی هم که جرات می کرد و می پرسید :"حالا رشته مورد علاقه ت چی بود؟" سریع می گفتم :" هنوز تو ایران نیومده..." و بعدشم سریع حرفو عوض می کردم.
روز اعزام رسید و ما رو مث یه گله گوسفند ریختن تو اتوبوس و سفر به شهر اشباح شروع شد
به محض ورود به پادگان نظامی ، یه درجه دار که نمی دونم درجه ش چن تا ستاره بود افتاد دنبالمونو همونجور که می دوئید ، گفت :" بدوئید که منم دنبالتون می دوئم. به هرکی رسیدم یه تیپا نوش جون می کنه."
راستش من ازترسم جرات نمی کردم پشت سرمو نگاه کنم. فقط همونجور که می دویدم ، گهگاه یه صدای : "آآآآآی" می شنیدم. حالا نمی دونم دیگه مال تیپای درجه داره بود یا می خواستن بگن :"آآآآآآی که من چقد خوشبختم"
همونطور که همه چیزای قشنگ و خوب خیلی زود می گذرن ، دوره خدمت منم خیلی خیلی طول کشید تا تموم شد. فقط خاطراتمو فهرست وار واسه تون می نویسم که بخونین و لذت ببرین. درست مثل من...
: یه متهم رو بهم داده بودن که ببرم دادگاه. وسط راه خواست فرار کنه ، زدم زیر پاش ، افتاد و سرش خورد به جدول. ولی بلند شد و دوباره خواست فرار کنه. منم به اسلحه لرهای محترم پناه بردم و یه آجر پرت کردم طرفش. خدا پدر فرمانده مون رو بیامرزه که چقدر قدر شناس بود. بخاطر هدفگیری دقیقم ، بیست روز بهم مرخصی داد. آخه دقیقا پاره آجر زده بودم وسط سر بنده خدای متهم فراری. عین بیست روز رو بازداشتگاه موندم که بچه ها حسودیشون نشه. خودم خواستم.
ب : یه شب اسپری خوشبو کننده زدم رو شلوار یکی از کادری های محترم و با کبریت روشنش کردم. تا فهمید و خاموشش کرد ، کل موهای زائد اون قسمت (!!!) سوخت. بخاطر این عملم ، چون از واجبی زدن نجاتش داده بودم ، بهم پونزده روز اضافه خدمت دادن ، تا بیشتر پیششون بمونم و دیرتر از پیششون برم.
ج : یه شب تو آسایشگاه ، داشتم با ورق واسه بچه ها تردستی می کردم که یه درجه دار سرزده اومد تو آسایشگاه و... متاسفانه من پشتم به در بود و ایشونو ندیدم. ایشونم از همون پشت سر ، محکم زد تو گوشم. یکی از بچه ها که اینو دید ، رفت به فرمانده گفت. فرمانده هم اول اون درجه دار رو احضار کرد و ازش پرسید : تو فلانی رو زدی؟ دروغم که خناق نیس بیخ گلو رو بگیره ، طرف گفت نه. فرستادن دنبال من. درجه داره ازم پرسید : نمکی؟ من زدم تو گوش تو؟ یه نگاهش کردم و گفتم : کی؟ من؟ کی؟ تو؟ مال این حرفایی آخه؟ یعنی درسته که خیلی خوش تیپی و خیلی خوش قیافه ، ولی قیافه ت به این حرفا نمی خوره. آخه گروه خونی تو به این حرفا نمی خوره.
متاسفانه من نمی دونستم گروه خونی اون درجه دار و فرمانده یکیه. بهرحال فرمانده از این خطای من گذشت و فقط اسلحه ش رو در اورد و منو باهاش هدف گرفت. بقیه ش دیگه مهم نیس. مهم این بود که از خطای من گذشت. فقط نمی دونم چرا وقتی برگشتم آسایشگاه ، بچه ها می گفتن دور دهنم قهوه ایه (نکته کنکوری