عکسهای نانسی قبل و بعد از عمل
sms
طرف ميره خواستگاري ازش ميپرسن چه كاره اي ؟ روش نميشه بگه قصاب ميگه : لوازم يدكي گوسفند دارم.
عجب رسميه رسم زمونه / پيامك شده كار شبونه / ميرن مسيجا / از اونا فقط / هزينههاشون بجا ميمونه.
جملات رمانتيك ويژه پيچوندن
فحش دادن هاي مدل شهري:
اصفهانيه بيدار مي شه مي بينه زنش مرده. به دخترش مي گه: اختر! ننت مُردس. صبحونه واسه دو نفر درست كن
غضنفر ميره پيك نيك زنش ميگه بشينم زير اون درخت خوبه.غضنفر ميگه نه همين وسط جاده پتو بنداز امن تره!زنش ميگه اينجا ماشين ميزنه خلاصه بعد از كلي جر و بحث ميندازن وسط جاده.بعد ميبينن يه كاميون داره مياد طرفشون هر چي بوق ميزنه اونا از جاشون تكان نميخورن كاميونه هم فرمونو ميپيچونه ميره تو درخت.غضنفر به زنش ميگه اگه زير درخت بوديم الان مرده بوديم
غضنفر ميره جبهه فرداش برميگرده ؛ ميگن : پس چرا برگشتي ؟
ميگه : ولشون كن بابا پدرسوخته ها به قصد كشت تفنگ بازي مي كردند.
آيا فكر مي كنيد بي عرضه هستيد ؟
فكر مي كنيد به درد هيچ كاري نمي خوريد ؟
فكر مي كنيد بي مصرف هستيد؟
.
.
.
به خدا درست فكر مي كنيد.
عاموضش علفباي فارصي سد در سد طزميني ؟ با ما تماس بگيريد ! طمام كلاص حا به ثورط خسوثي مي باشد.
يه ضرب المثل چيني ميگه حرفاي دخترا رو باور نكن

از خدا خواستم عادت بد مرا از من بگیرد
فرمود : گرفتن عادت ها کار من نیست تو خود باید آنها را از خود دور کنی
از خدا خواستم به فرزندانم همه چیز عطا کند
فرمود : روح او همه چیز است و جسمش خاکی است وگذرا
ازخدا خواستم به من صبرعنایت کند
فرمود : صبر زاییده دردورنج است صبربخشیده نمی شود ، آموخته می شود
از خدا خواستم به من خوشبختی عطا کند
فرمود : من به تو برکت می دهم ، خوشبختی برعهده خودت است
ازخدا خواستم درد و رنج را از من دور کن
فرمود : درد ورنج ، تو را به من نزدیک تر می کند
از خدا خواستم روح مرا شکوفا کند
فرمود : تو خود بایداز درونت شکوفا شوی من تنها می توانم شاخ وبرگ هایت
را هرس کنم تا پر بارتر شوی
از خدا خواستم تمامی چیزهایی را که سبب می شوند ، از زندگی لذت ببرم ، به من بدهد
فرمود : من به تو زندگی می دهم تا بتوانی از همه چیز لذت ببری
از خدا خواستم کمکم کند ،همه را دوست بدارم ، به همان اندازه که دیگران مرادوست دارند
فرمودند : بالاخره آنچه را که باید ، از من خواستی ، برای دنیا شاید تنها یک باشی
اما برای من یک نفرشاید یک دنیا باشی

عشق مرگ نیست زندگی است. سخت نیست عین سادگی است. عشق عاشقانه های باد وگندم است . اولین پناهگاه کودکی آخرین پناهگاه آدم است. زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ؟ خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی؟ اما بی ارزش است اگرثانیه ای عاشق نباشی اگر می دانستی دل ترک خورده ی من با یاد چشمان بارانی ات شکسته تر می شود هیچ گاه به من پشت نمی کردی اگر می بینی کسی به روی تو لبخند نمی زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ،
اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
- مي دوني. تو اين دنيا دو جور آدم وجود داره دوست من..اونايي كه اسلحه پر دستشونه و اونايي كه قبر مي كنن . تو قبر مي كني
- آدم يه انتخاب داره...و اين انتخابه كه از اون يه آدم مي سازه.
- خدا دور و بر ما نيست چون از احمق ها هم بدش مي آد.
- عشق اونیه که هیچ وقت نگی متاسفم
- یه پیرمرد می میره ، یه دختر کوچولو زنده می مونه . معامله منصفانه ایه!
- هميشه آماده باش تا هر چيزي رو كه داري بتوني تو 30 ثانيه ترك كني
- اگه بخواي توجه مردم رو جلب كني ؛ نميتوني فقط بزني رو شونشون بايد با يه پتك بزني تو سرشون.
- انسان تنها جانوریه که اون قدر باهوشه که میتونه عمارتی مثل امپایر استیت بسازه و اون قدر احمقه که خودشو رو از اون بالا میندازه پایین
´´´´´´´´´´´´´´¶´´¶´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶
´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶
********************************************************
زندگی نامه کوروش کبیر

كوروش دوم، معروف به كوروش بزرگ، (۵۷۶ - ۵۲۹) شاه پارسی, بهخاطر جنگجويی و بخشندگی اش شناخته شدهاست. كوروش نخستين شاه ايران و بنيانگذار دورهی شاهنشاهی ايرانيان می باشد. واژه كوروش يعنی "خورشيدوار". كور يعنی "خورشيد" و وش يعنی "مانند". تبار کوروش از جانب پدرش به پارسها میرسد که برای چند نسل بر آنشان (شمال خوزستان کنونی ) ، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند.
كنون رزم virus و رستم شنو
دگرها شنيدستی اين هم شنو
كه اسفنديارش يكی disk داد
بگفتا به رستم كه ای نيكزاد
در اين disk باشد يكی file ناب
كه بگرفتم از site افراسياب
برو حال می كن بدين disk هان!
كه هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش
شتابان به ديدار رايانه اش
چو آمد به نزد mini tower اش
بزد ضربه بر دكمه power اش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت
مران disk را در drive اش گذاشت
نكرد هيچ صبر و نداد هيچ لفت
يكی list از root ديسكت گرفت
در ان disk ديدش يكی file بود
بزد enter آنجا و اجرا نمود
كز ان يك demo گشت زان پس عيان
به فيلم و به موزيك و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش كرد hang
كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره reset نمود
همی كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد
ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود
بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش
وز ان disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچی و ريش
يكي bootable ديسك آورد پيش
يكي toolkit اندر آن disk بود
بر آورد آن را و اجرا نمود
همی گشت toolkit هارد اندرش
چو كودك كه گردد پی مادرش
به ناگه يكی رمز virus يافت
پی حذف امضای ايشان شتافت
چو virus را نيك بشناختش
مر از boot sector بر انداختش
يكی ضربه زد بر سرش toolkit
كه هر بايت ان گشت هشتاد bit
به خاك اندر افكند virus را
تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش
كه اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت مكن
ز رايانه اصلا تو صحبت مكن
قسم خورد رستم به پروردگار
نگيرد دگر disk از اسفنديار
خاطرات سربازی یک دوست
دفترچه دانشگاه سراسری رو بعد از دو ماه پرس و جو و سوال و جواب از مامان و بابا و دختر اون همسایه و پسر این همکار بابایی پر کردم و دفترچه دانشگاه آزادم با یه مشورت با داداش بزرگه پر کردم و دفترچه خدمتم انداختم جزو روزنامه باطله ها تو دلم گفتم کی خدمت میره بیگاریه ، تو کابینت آشپزخونه.
وقتی نتایج کنکور اومد ، دیدم نخیر... مثه اینکه بی مایع فتیره اونایی که سوالارو خریدنو سهمیه داشتن از ما درس خون تر بودن. ؛ اونوقت بود که دوباره گذرم افتاد به آشپزخونه.
یواشیکی بدون اینکه مامانه وباباهه و داداش بزرگه بفهمن ، رفتم سراغ کابینت روزنامه های باطله و دفترچه خدمت.
درش اوردم و قایمش کردم زیر لباسم و پریدم تو اتاقمو شروع کردم دفترچه رو خوندن و فحش دادن و پر کردن و لعنت فرستادن.
بعدشم دفترچه رو پر کردم و فرستادم و شروع کردم همه جا چو انداختن که : "آره... دانشگاه سراسری قبول شدما ، ولی رشته ش گلابی بود ؛ بخاطر همین می خوام برم خدمت. آخه پزشکیم شد رشته؟؟؟ دانشگاه آزاد البته رشته دلخواهمو قبول شدم."
وقتیم که ازم می پرسیدن کمه :"چرا پس می خوای بری خدمت؟ برو آزاد..."
نمی ذاشتم حرفشون تموم بشه و می گفتم : "من؟؟؟ من برم دانشگاه آزاد؟ پسر بابا نمکی بره دانشگاه آزاد؟"
هر کی هم که جرات می کرد و می پرسید :"حالا رشته مورد علاقه ت چی بود؟" سریع می گفتم :" هنوز تو ایران نیومده..." و بعدشم سریع حرفو عوض می کردم.
روز اعزام رسید و ما رو مث یه گله گوسفند ریختن تو اتوبوس و سفر به شهر اشباح شروع شد
به محض ورود به پادگان نظامی ، یه درجه دار که نمی دونم درجه ش چن تا ستاره بود افتاد دنبالمونو همونجور که می دوئید ، گفت :" بدوئید که منم دنبالتون می دوئم. به هرکی رسیدم یه تیپا نوش جون می کنه."
راستش من ازترسم جرات نمی کردم پشت سرمو نگاه کنم. فقط همونجور که می دویدم ، گهگاه یه صدای : "آآآآآی" می شنیدم. حالا نمی دونم دیگه مال تیپای درجه داره بود یا می خواستن بگن :"آآآآآآی که من چقد خوشبختم"
همونطور که همه چیزای قشنگ و خوب خیلی زود می گذرن ، دوره خدمت منم خیلی خیلی طول کشید تا تموم شد. فقط خاطراتمو فهرست وار واسه تون می نویسم که بخونین و لذت ببرین. درست مثل من...
: یه متهم رو بهم داده بودن که ببرم دادگاه. وسط راه خواست فرار کنه ، زدم زیر پاش ، افتاد و سرش خورد به جدول. ولی بلند شد و دوباره خواست فرار کنه. منم به اسلحه لرهای محترم پناه بردم و یه آجر پرت کردم طرفش. خدا پدر فرمانده مون رو بیامرزه که چقدر قدر شناس بود. بخاطر هدفگیری دقیقم ، بیست روز بهم مرخصی داد. آخه دقیقا پاره آجر زده بودم وسط سر بنده خدای متهم فراری. عین بیست روز رو بازداشتگاه موندم که بچه ها حسودیشون نشه. خودم خواستم.
ب : یه شب اسپری خوشبو کننده زدم رو شلوار یکی از کادری های محترم و با کبریت روشنش کردم. تا فهمید و خاموشش کرد ، کل موهای زائد اون قسمت (!!!) سوخت. بخاطر این عملم ، چون از واجبی زدن نجاتش داده بودم ، بهم پونزده روز اضافه خدمت دادن ، تا بیشتر پیششون بمونم و دیرتر از پیششون برم.
ج : یه شب تو آسایشگاه ، داشتم با ورق واسه بچه ها تردستی می کردم که یه درجه دار سرزده اومد تو آسایشگاه و... متاسفانه من پشتم به در بود و ایشونو ندیدم. ایشونم از همون پشت سر ، محکم زد تو گوشم. یکی از بچه ها که اینو دید ، رفت به فرمانده گفت. فرمانده هم اول اون درجه دار رو احضار کرد و ازش پرسید : تو فلانی رو زدی؟ دروغم که خناق نیس بیخ گلو رو بگیره ، طرف گفت نه. فرستادن دنبال من. درجه داره ازم پرسید : نمکی؟ من زدم تو گوش تو؟ یه نگاهش کردم و گفتم : کی؟ من؟ کی؟ تو؟ مال این حرفایی آخه؟ یعنی درسته که خیلی خوش تیپی و خیلی خوش قیافه ، ولی قیافه ت به این حرفا نمی خوره. آخه گروه خونی تو به این حرفا نمی خوره.
متاسفانه من نمی دونستم گروه خونی اون درجه دار و فرمانده یکیه. بهرحال فرمانده از این خطای من گذشت و فقط اسلحه ش رو در اورد و منو باهاش هدف گرفت. بقیه ش دیگه مهم نیس. مهم این بود که از خطای من گذشت. فقط نمی دونم چرا وقتی برگشتم آسایشگاه ، بچه ها می گفتن دور دهنم قهوه ایه (نکته کنکوری









